خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

اخ حال میده انقدددر وقتی کلی از زمین و زمان حالت بد میشه از این که نمیتونی بری کلاسی که دوسش داری و با تمام وجودت بهش نیاز داری تا ارامشت بدست بیاری و خشمت کنترل کنی...و شاید تنها دلخوشیت شده بود تو اون چند روز مزخرف.. به مشاورت جداگانه بگی که از این که کلاس خونشون برگزار میشه نمیتونی بیای و کلی اش

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 20:13

تازه برگشتم.. از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب... هم عالی بود..هم وحشتناک بود... گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم... +تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم... خاطره

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 20:13

+نبودم یه مدت..به شدت سرگرم نمایشگاه تصویر سازی برای کودکان بودم که با چند نفر از دوستام برگزارش کرده بودیم و خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد... +کاش کش میومد و اصلا اون یک هفته و نیم شلوغی و گم و گور شدن تو کارا هیچ وقت تموم نمیشد... +دقیقا همه چیز از وقتی دوباره به گند کشیده میشه که بعد اون همه ق

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 3:17

+سه روز که اقا جانم رفت... رفت پیش بی بی و بلاخره از دست دنیا و ادماش راحت شد...بلاخره به ارامش رسید.. +چقدر زود همه چیز دیر میشه و ما نمیتونیم بفهمیم... +روزائیه که از زمین و زمان داره میباره...مرگ اقاجان..تموم شدن یه رابطه خوب یا بد....هزار چیز دیگه که از شمارش خارج شده... و من هنوز تو شوکم...هنوز نمیتونم موقعیتم پیدا کنم...هنوز نمیدونم واسه چی باید ناراحت باشم...هنوز نمیدونم این چیزایی که رو دلم سنگینی میکنه دقیقا از چیه و چم شده... نمیتونم حضمشون کنم..نمیتونم درکشون کنم...هیچ کدوم از اتفاق هایی که افتاد...رفتن یهویی اقا جان که از صبحش حالش بد بود و شب همه رفتن ببیننش و گفتن بهتره و 11 شب همه چیز تموم شد....تموم شدن رابطه ای که یهو هر چی فکر میکنم نمیفهمم دلیل تموم شدنش چی بود....که یهو وسط اون همه خنده های اون شب کذایی چی شد..یاد اوری حرفای خودم و اون...اما بازم نمیتونم درک کنم که چه اتفاقی افتاد...نمیتونم فکر کنم که من بودم که گفتم برو قید هر چیزی که میخوای بزن.. +رفتن خونه مامان بزرگم برام سنگینه...حالم بهم میریزه...یه خونه به اون بزرگی و با اون همه ابهت..چجوری یهو اینجوری خالی ش

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

کاش غرور از زندگی ادما خط میخورد...!کاش برای گفتن بعضی چیزا همیشه وقت بود... !سخته وقتی نه غرورت اجازه میده برگردی و بهش بگی چقد دوسش دارینه جایی برای گفتنش مونده...نه میتونی فراموشش کنی به اسونی...فقط میتونی تو خیالت باهاش زندگی کنی... و حرفاش و کاراشه که تو فکرت تکرار و تکرار و تکرار میشه که باعث میشه دوباره بغض کنی..دوباره چشمات خیس بشن..دوباره از ته دلت بخندی و وقتی به خودت میای یهو یادت میاد که دیگه نیست و همه این لحظات ساخته ذهن خودت بوده....و این نوع زندگی لعنتی ترین نوع زندگیه که انتخاب خودت نبوده وخودتم نمیدونی چرا شبیه ارزوهای همیشگیت نیست...! +نه مخاطب خاصی داره ..نه حس خاصی داره..نه منظور خاصی داره...شاید باید گفت فقط یه دلنوشته ...!

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

+ساعت خوابم به شدت بهم ریخته... خیلی ساله که سر جاش نیست اما الان دیگه به اوجش رسیده...به حدی که مثلا 5 صبح میخوابم 7 بیدار میشم...شبیه مرغ و خروس ها شدم..! در طول روز و شب هم دلم میخواد سرم بکوبم به دیوار از خواب چشمام داره کور میشه اما هر کاری میکنم اثری از خوابیدن وجود نداره! عجیب شدم:)) +19 نمایشگاه برگزار میشه و بخاطر این که از زمین و زمان داشت برام میبارید دیگه ذهنم کار نمیکرد حول موضوع کار کنم..که کشیدم کنار و گفتم نیستم...اما به زور مون(منا) مجبور به شرکت در نمایشگاه میباشم..به قول خودش حتی شده یه کار ..جرات داری نیا! تا کی میخوای از همچین جمع های هنری و ادما فرار کنی! میخوان بخورنت! منم فقط نگاش میکنم و میخندم! شایدی تحویلش میدم که حرصش در میاد دیگه لوپ از من باقی نمیزاره! و مدیونین اگه فکر کنین منم بیکار میشینم و نگاش میکنم! +سر کلاس عکاسی وسط انتراکت استاد گفت بسه دیگه خودتون جمع و جور کنید شروع کنیم...که یکی از بچه ها موقع جابجا شدن ست لباس زیر از کوله پشتیش افتاد بیرون و روی زمین..دقیقا تو همون لحظه با استاد چشم تو چشم بودن که استاد مکث کرد و اون دختره هم شوک شده بود..که

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

+باشه ولی بس نیست! دارم بالا میارم... نمیکشم دیگه درکم کن...تو خدایی من ک نیستم ..من نمیتونم اون همه قوی باشم..انگار تو هم باور کردی !! لا اقل قد خودم بام رفتار کن..یکی پشت اون یکی...بسته لطفا بستهههههه +پوسترای نمایشگاه پخش شده...ترکونده...تو همه کانالا هست..همه سخت مشغول من فقط دارم نگاه میکنم به کاغذ تو دستم....حتی یه قدم هم بر نداشتم....اطرافیان خوشحال و من تو هنگ و استرس! +لعنتی ترین حس اینه ندونی خوشحالی یا ناراحت...وسط خنده گریه یعنی چی؟ یا برعکس! + دلم یه خواب میخواد چند روز طول بکشه و بیدار نشم..خستم...از خستگی میرم رو تختم...چند ساعت میشه و کلاقه از این بیخوابی بلند میشم...شبام نمیفمم کی میخوابم و تو چه وضعیتی....با لامپ روشن...بیدار میشم میبینم صبح شده.. و من وقتی لامپ اتاقم روشن باشه و درست سر جام نباشم با کسی که نخوابیده هیچ فرقی ندارم...اون چند ساعتیم که از خستگی خوابم میبره کوفتم میشه کلا... +مادر جون همیشه میگه اخرش تو با سیم هندز فری خفه میشی میمیری بخدا...من میدونم..هر صبح اگه اینجا باشی بیدار میشم این سیم دور حلق و مو هاته.... +حقش نبود تا هفتم پدر بزرگش نشد ب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

روزا به این فکر میکنم بسته همه غصه ها بسته همه چیز...اما نمیدونم چی میشه که باز میرم تو خودم... شبا حالت عجیبی دارن..هر چقد روزا از ته دلت میخندی و میخندونی هر چقدر زورکی و الکی و سر چرت و پرت...شبا همش با غصه و بغض بهت برمیگردن...و نمیدونم چرا ! چجوری اینجوری میشه؟ شب نمیشه زورکی..چرا نمیتونم پیدا کنم..:/ +بعضی وقتا میزنه به سرم که این غرور مثلا به چه دردم میخوره! که دلم میخواد بهش زنگ بزنم بهش بگم فقط دلم برات تنگ شده بود...و بخاطر هیچ چیز دیگه ای نیومدم سراغت...نه میخوام برگردی و نه هیچ چیز دیگه...فقط تنگ شد دلم ...اما کو جرات؟ چرا حس میکنم حماقت محض این کار! چرا حس میکنم به غرورم بر میخوره! اما از یه طرفم میگم مگه چقد زنده ایم که اتفاق هایی که تو دلمون میفته رو همش مخفی کنیم و نگیم! شاید هیچ وقت دیگه وقتش نشه....شاید دیگه هیچ وقت دلم تنگ نشه....پس چرا! +میشینم به این فکر میکنم که چرا هیچ چیز شبیه ایده ال های من نیست...سبک زندگیم شاید...و چقدر دلم میخواد تو خودم و اطرافیانم تغییرش بدم..اما یه مشکل هست..چجوری اونا رو بهشون بفهمونم که این سبک زندگی قشنگ تره..که اونجوری دنیا قشنگ تر

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

حال خوش بدست اوردنیِ مثل خوشبختی و مثل شجاعت.. دوجین کار سرم ریخته ... اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد ، سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ... و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند ... بعد از تو این دنیا یک دنیا کار دارد تا دوباره دنیا شود ...ufeff photo by me +همیشه میشه دوباره شروع کرد... +دو هفته عزا داری و فکر و خیال بسه! ادم برای مرگ عزیزاشم فقط چند هفته عزاداری میکنه...با ناراحتی که چیزی درست نمیشه ! فقط گاهی یاد اوری یه چیزایی که ازار دهندس که اونم کمرنگ میشه... زمان میگذره و زندگی هم همینجور...جز یه تلخی هایی و یه شوک هایی و ناراحتی هایی...دارم فکر میکنم چقدر خوب بود این رابطه برام..هر چند خیلی وقتا سخت گذشت..اما یه چیزایی یاد گرفتم که با هر کسی غیر اون وقتمو میگذروندم یاد نمیگرفتم...بعضی وقتا حس میکنم اومده بود تا من قوی تر بشم...یه تلنگری بود به زندگیم که لازم بود... +همیشه براش ارزوی خوشبختی کردم و میکنم...همیشه هم برام قابل احترام و دوست داشتنی بود اگه اون اتفاقات نادیده بگیرم..اما همیشه چیزی نم

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

صفحه بندی